تبليغاتX
*๑๑*•.¸¸.•**گلاره*๑๑*•.¸¸.•**

شنبه ها را با نام تو آغاز می کنم

یک شنبه ها را با یاد تو می گذرانم

دو شنبه ها را با بوی تو می گذرانم

سه شنبه ها را با خاطرات تو می گذرانم

چهارشنبه ها را با مهر تو می گذرانم

پنج شنبه ها را با عشق تو می گذرانم

جمعه هارا با فکر کردن به تو می گذرانم

هفته ها را به عشق تو به پایان می رسانم

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط معصومه |


دانلود کنین باحاله

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط معصومه |


+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط معصومه |


 هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط معصومه |


                            

                      TinyPic imageTinyPic image

TinyPic imageTinyPic image

  

 اگر جمله ي دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست؛

 اگر جمله ي دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست؛

 اگر جمله ي دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست؛

 اگر جمله ي دوستت دارم پايان همه جدايي هاست؛

 اگر جمله ي دوستت دارم كليد زندان من و توست؛

 پس با تمام وجود فرياد مي زنم..... دوستت دارم.

   

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط معصومه |


هر وقت خواستي بدوني کسي دوستت داره تو چشاش

نگاه کن تا عشقو تو چشاش ببيني اگه نگات کرد عاشقه،

 اگه خجالت کشيد برات ميميره اگه سرشو انداخت پايين

 ويه لحظه رفت توي فکر بدون که بدون تو ميميره اگه

 سرشو انداخت و خنديد و حرفو عوض کرد بدون که

دوستت نداره

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط معصومه |


وقتي گاهي بر اثر بازيگوشي از جاده ي زندگي خارج ميشم با

 دست بخششت يه پس گردني بهم بزن و بگو برگرد.

                                     برگرد تا براي هميشه گم نشدي.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط معصومه |


در ميان من و تو فاصله هاست.
گاه مي انديشم،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانايي بخشش داري.
دستهاي تو توانايي آن را دارد،
که مرا، زندگاني بخشد.
چشمهاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجسته اي از زندگي من هستي
.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط معصومه |


یار با ما بی وفایی میکند

بی سبب از ما جدایی میکند

شمع جانم را شکست آن بی وفا

جای دیگر روشنایی میکند

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 بعد از ظهر توسط معصومه |


خیلی زود

هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم

که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد

 

آفتاب تبدیل شد به سایه،به باران

شورو شوق تبدیل شد به هوس،به درد

ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به سر دادن سرود های غم انگیز

خیلی زود

 

با "تا ابد"شروع شد

و ابد تبدیل شد به گاهی،به هیچ وقت

و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم در قلبت برای من در نظر بگیر

خیلی زود

 

خیلی خوب زودتر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود

 

اگر هیچ کس به تو نگفته باشد حالا دیگر باید بدانی

که خیلی خوب خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد

خیلی زود

 

یه روزی عشق تو هم تبدیل می شه به هیچی.شاید خیلی زود.زودتر از اینکه فکرشو بکنی.

                   

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط معصومه |


اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آنست که نامت را زیر لب خوانم

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 6:18 قبل از ظهر توسط معصومه


چرا آدمها به همون راحتی که عاشق میشن به همون راحتی هم فراموش میکنن!!!!!چرا انقدر بی وفان!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط معصومه |


    چشم فرو بسته اگر وا کنی                       در تو بود هرچه تمنّا کنی

 

       عافیت از غیر،نصیب تو نیست                    غیرِ تو ای خسته طبیب تو نیست

  

 روزي دختري جوان نزد یک بزرگی آمد و از او كمك خواست تا براي مشكل نازيبايي و زشتي صورتش راه حلي ارائه دهد.استادسري تكان داد و گفت:" جلوتر از مردم حركت كن!"

دختر جوان لختي سكوت كرد و سپس دوباره سوال خود را تكرار كرد و گفت:" ببينيد استاد! مشكل من اين است كه هر وقت مي خواهم كاري انجام دهم به محض اينكه مقابل شخص يا اشخاصي مي ايستم بلافاصله نگاه سنگين آنها را روي زشتي هاي چهره و هيكل خودم حس مي كنم و اين سنگيني فورا مرا فلج مي كند و ديگر نمي توانم با اقتدار و اعتماد به نفس قبلي به صحبت هايم ادامه دهم و زشتي بي اعتمادي به خودم به زشتي صورتم اضافه مي شود و در نتيجه خود به خود توسط خودم از ميدان كنار گذاشته مي شوم. آيا جوابي براي سوالم من داريد!"

استاد مجددا سرش را به علامت حق به جانب تكان داد و با همان لحن آرام قبلي گفت:" جلوتر از مردم اطرافت حركت كن! و اين يعني نگذار نظر آنها به تو برسد!"

دختر جوان كمي روي پاسخ استاد تامل كرد و آنگاه با نوميدي دوباره سوال خود را به شكلي ديگر تكرار كرد. او گفت: " متاسفانه مي بينم شما هم به خاطر زشتي چهره ام مرا جدي نمي گيريد! من چگونه مي توانم مانع رسيدن نظر مردم به خودم شوم در حالي كه به محض قرار گرفتن مقابل آنها ، بلافاصله سايه سنگين نگاه و نظرشان را روي خودم حس مي كنم!؟"

استاد پاسخ داد:" به محض اينكه احساس كردي نظر ديگران به تو نزديك شده است به سرعت ذهن خودت را از اين فكر دور كن و سعي كن بي توجه به جلوه گري هاي اين انديشه آزاردهنده ، نسبت به آن بي اعتنا باشي و با سرعت خودت را در هنرها و توانايي ها و استعدادهاي منحصر به فرد خودت غوطه ور سازي ! يك انسان فوق العاده زيبا هم اگر اجازه دهد نظر ديگران قبل از عمل و كردارش وارد ذهنش شود هم نمي تواند حركت و واكنش صحيح را نشان دهد. اهميت دادن به نظر ديگران باعث مي شود كه همه انسان ها چه زشت و چه زيبا ، نتوانند كار خود را درست انجام دهند. راه چاره تو اين است كه از اين لايه بيرون بپري و در سطح ديگري از آگاهي پرواز كني و اين امكان پذير نيست مگر اينكه موضوع اهميت بخشيدن به نظر ديگران را نزد خودت بسيار ناچيز شماري !"

دختر جوان سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت. مي گويند از آن روز به بعد اين دختر بهترين بافنده فرش ابريشم در منطقه شد و تمام خانواده ها براي ياددادن و آموزش هنر بافندگي فرش فرزندان خود را نزد او مي فرستادند. جالب اين بود كه هيچكس در مورد زشتي آن دختر صحبتي نمي كرد و همه او را به عنوان بافنده زيباترين فرش هاي ابريشم مي شناختند.امروز او بزرگترین فروشگاه فرش ابریشم در خاورمیانه را دارد

استاد روزي در یک همایش اين دختر را مثال زد و گفت: " اين دختر جوان چون يكبار براي هميشه موضوع زشتي چهره خود را فراموش كرد و ديگر به آن مراجعه نكرد در نتيجه ديگر مانند زشت ها عمل نكرد و از آن روز به بعد ديگر كسي زشتي او را نديد. در واقع اولين كسي كه زشتي هاي انسان را مي بيند و آنها را بزرگ مي كند خود اوست و اولين كسي كه انسان ها را به خاطر زشتي هايش سرزنش مي كند و مانع از خوب عمل كردن او مي شود نيز باز خود شخص مي باشد. بافنده و دارنده زيباترين فرش هاي ابريشم به جاي تمركز روي زيبايي چهره،اكنون روي زيبايي منحصر به فرد استعدادش متمركز شده است و در نتيجه به يكباره نظر مردم برايش بي ارزش شده است و از نظر مردم جلوتر افتاده است و به جاي بازي خوردن توسط نظر مردم ، به لايه بالاتري از آگاهي جهش كرد. شما هم اگر مي خواهيد توسط نظر ديگران بدينسو و آنسو كشانده نشويد بايد چنين عمل كنيد

هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقا داشته ایم و حالا داریم

داشتن اهداف  روشن و از پیش تعیین شده برای پیش رفت و موفقیت مطلقا ضروری است

مارکوس گداویر : سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم.

اُرد بزرگ : میهمانی های فراوان از ارزش آدمی می کاهد ، مگر دیدار پدر و مادر

خوشبختی میان خانه ی شماست، بیهوده آن را در میان باغ دیگران می جویید

آدمیان خردمند در میان بزم ها نیستند . آنها هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشند و برای رسیدن به آن در حال پیکارند

اشخاص موفق از عمل باز نمي ايستند. اشتباه مي كنند، اما دست نمي كشند

فردریش نیچه :جرم اين است که ندانيم زندگی خيلی ساده تر از اينهاست که ما فکر مي کنيم

 نگارنده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می نامد ، خود چیزی برای نمایش و بروز ندارد

هر وقت خواستی در کار کسی شیطنت کنی، اول خودت را به جای او بگذار

آنکه ثروت خود را باخت ، زیاد باخته است ولی آنکه شهامت خود را باخت پاک باخته است

آنکه پیاپی  سخنتان را می برد ، دلخوش به شنیدن سخن شما نیست

 اینم ترانه عاشقانه از سیاوش تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط معصومه |


مردی که همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسیار دوست می داشت.دخترک به بیماری سختی مبتلا شد، پدر به هر دری زد تا کودک سلامتی اش را دوباره به دست بیاورد، هر چه پول داشت برای درمان او خرج کرد ولی بیماری جان دختر را گرفت و او مرد.

پدر در خانه اش را بست و گوشه گیر شد.با هیچکس صحبت نمی کرد و سرکار نمی رفت. دوستان و آشنایانش خیلی سعی کردند تا او را  به زندگی عادی بر گردانند ولی موفق نشدند.

شبی پدر رویای عجیبی دید... دید که در بهشت است و صف منظمی از فرشتگان کوچک در جاده ای طلایی به سوی کاخی مجلل در حرکت هستند. هر فرشته شمعی در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز یکی روشن بود. مرد وقتی جلو تر رفت و دید فرشته ای که شمعش خاموش است همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگینش را در آغوش گرفت و او را نوازش کرد و از او پرسید: دلبندم چرا غمگینی؟ چرا شمع تو خاموش است؟ دخترک به پدرش گفت: بابا جان هر وقت شمع من روش میشود اشکهای تو آن را خاموش میکند و هر وقت تو د دلتنگ میشوی من هم غمگین میشوم. پدر در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود از خواب پرید. اشکهایش را پاک کرد انزوا را رها کرد و به زندگی عادی خود بازگشت... 

بهت نمي گم که دوست دارم قسم می خورم که دوست دارم

بهت نمي گم هر چي بخواهي بهت مي دم

چون همه چيز من تويي

نمي خوابم که خوابت رو ببينم چون خيلي خوشتر از خوابي

اگر يک روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه اي گشتي تا گريه کني

صدام کن

قول نمي دم اشکاتو پاک کنم

منم باهات گريه مي کنم

اگر دنبال مجسمه سکوتي گشتي تا سرش داد بزني

صدام کن

قول مي دم ساکت بمونم

اگر دنبال خرابه اي گشتي تا نفرت رو در اون دفن کني

صدام کن

قلبم حالا خرابه وجود توست

اگر يک روز صدات کردم که بهت نياز دارم

بهم نگو کجايي ؟!

فقط يک لحظه چشماتو ببند بهم فکر کن

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 8:46 قبل از ظهر توسط معصومه |


به هیچ کس اعتماد نکن دخترک              www.hamtaraneh.com

به هیچ کس راز دل نگو دخترک

به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هیچ کس نگو که عاشقش شدی

نه، نه ،نگو

نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن

به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش

به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند

به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش

به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش

به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است

به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را

نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود

یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود

دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

 

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن¨

www.hamtaraneh.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط معصومه |


       
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط معصومه |


وقتی که به دنیا می آییم گریه می کنیم.گریه ی اولین جدایی.بزرگ تر که می شویم فراموش می کنیم که جدایمان کردند.کمکم آرام می گیریم.مدرسه می رویم...دانشگاه میرویم...ازدواج می کنیم...و هر بار که جدایی را تجربه می کنیم به یاد اولین جدایی می گرییم.زندگی می گذرد و باید زیست.با یکدیگر دوست می شویم تا فراموش کنیم که جدا شده ایم.می میریم...لبخندی دلنشین و اتصالی جدایی ناپذیر.تنها اتفاق زندگی که در آن گریه نمی کنیم.همه می گریند و نمی دانند که غمشان از جداییشان است که همچنان ادامه دارد.

درود بر سلام

            درود بر آشنایی

نفرین بر جدایی

                    نفرین بر وداع

نفرین بر لحظه وداع که مثل باد پاییزی

گلها را پرپر و بلبلان عاشق را سرگردان

                                             کویر جدایی می سازد                                    

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط معصومه |


شکست عهد من و گفت هر چه بود گذشت

به گریه گفتمش : آری ولی چه زود گذشت؟!

بهار بود وتو بودی وعشق بود و امید

بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت

 

 

من که نشد تا آخر همسفر تو باشم ...

وقتی که اون نگاهت 

 عشق و با من شروع کرد 

 انگار که تو قلب من 

 فاجعه ای طلوع کرد 

 من و تو با هم شدیم 

 مثل دو تا پرنده 

 همیشه فکرم این بود 

 گذشتن و پریدن 

 رفتن تا آخر راه 

 به حادثه رسیدن 

 نگاه من به قله 

 به اوج آسمون بود 

 پریدن از رو زمین 

 سفر به کهکشون بود 

 از اون زمون تا امروز 

 ببین چی مونده از من 

 نمونده حرفی باقی 

 کم شد این من از من 

 ببین که من چه آسون به پای تو شکستم 

 به این دل دیوونه راه گریز و بستم 

 توان رفتنم نیست 

 من دیگه موندگارم 

 قلب شکسته من 

 پیش تو یادگارم

 ببین که من چه آسون تو این سفر شکستم 

 در اوج پرواز عشق

 رو خاک غم نشستم 

 من که نشد تا آخر همسفر تو باشم 

 من که نشد تا آخر همسفر تو باشم 

 سفر به تو سلامت 

 نشد که با تو باشم 

 حالا تو این نیمه راه 

 منم که جا می مونم 

 وقتی گذشتی از من شعر وداع می خونم .......

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 4:49 بعد از ظهر توسط معصومه |


Onam raft ke bege do0o0osam nadare

Onam raft ke dige tanham bezare

Onam raft bade on tanha mimonam

Vali ba khateratesh zendeh mimonam

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط معصومه |


    
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط معصومه |


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط معصومه


خدایا در این معبد سیاهم با تو راز و نیاز می کنم

     

ای بخشنده و مهربانم من اگه فراموش کردم تو یادت هست که من مرگ را به جدایی از عشقم ترجیح می دهم پس تو فراموش نکن که اینبار دارم لحظه شماری می کنم ............برای لحظه دیدار تو .....

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط معصومه |


خدایا به هرچه دل بستم تو دلم را شکستی، هر کجا که خواستم دل دردمندم را آرامش بخشم، تو آن را از من گرفتی ودرمیان طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی تا به هیچکس و هیچ چیز جز خودت دل نبندم

       

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط معصومه |


                   
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 3:26 بعد از ظهر توسط معصومه |


يادت مياد روزي كه اون گل رو بهم دادي گفتي كه ؛گلها بي معرفتن ،زود خشك ميشن ،زود از پيش ادم ميرن ولي اشتباه كردي چون گلي كه بهم دادي انجاست رو به روم روي ديوار ،يه كمي خشك شده ولي تركم نكرده باهام مونده.....ولي تو.....گل هست اما تو نيستي ،تو رفتي ،تو بي وفاتر بودي....

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط معصومه |


اي كاش ميدانستي شبها.... تنها ستاره اي را كه به نامت زده ام به چشمانم سنجاق ميكنم تا يادم نرود در روي زمين كسي هم هست كه سبزي لحظه هايش ....روزي آرزويم بود .... خانه را در چشم هاي تو پيدا کردم پلکهايت را به هم نزن خانه خراب ميشوم

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط معصومه


بی تو

هر کجا هستم باشم

زمین آسمان مال من است

و

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردندر حوضچه اکنون است.

زندگی بی تو می گذرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:56 بعد از ظهر توسط معصومه


Love Lost

چه مهربان بودی ای یار،ای یگانه ترین یار
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی
چه مهربان بودی وقتی که پلکهای آینه ها را میبستی
و چلچراغها را
از ساقه های سیمی میچیدی
و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب مینشست
و آن ستاره های مقوایی
به گرد لایتناهی میچرخیدند....
درد جدایی

دلت وقتی که تنها شد

سرودی مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند

و لبهایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد

نگاهت را به چشمان چه کسی از شوق خواهی دوخت؟

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 11:1 قبل از ظهر توسط معصومه |


              

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 10:6 قبل از ظهر توسط معصومه |


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط معصومه